دست نوشته های شهدا

خدایا! یک عمر به نفسم ظلم کردم

« تصمیم گرفته بودم اگر بتوانم ترخیصی بگیرم، چون خیالم از جانب شما ناراحت بود؛ ولی به خدا قسم تا به مسجد رسیدم و قرآن را باز کردم به ولله قسم آیه ای آمد که مضمونش این بود«آنهایی که به بهانه هایی جهاد را ترک می کنند، منافقند.» پس از شما می خواهم مدت کمی دیگر هم صبر کنید. مرگ و زندگی دست خداست. نه آنانکه از جهاد فرار کرده اند، دیرتر از موقع مردند و نه آنانی که در جهاد شرکت کردند اجلی نارس داشتند.

...آنگاه که غم بر دل شما سایه افکند، روی به درگاه حق آورید.


 


این مطلب را پشت خاکریز می نویسم.

خدایا! یقین و اخلاص و توکلم را زیاد کن و عشقم را به اهل بیت زیاد کن و امام هشتم را از من راضی کن.

خدایا! معبودا! دوست دارم مظلوم کشته شوم و در راهت پودر شوم و اثری از من نماند. این خواهش من! اما تو، تو هر چه خواستی انجام بده.

خدایا! راضی ام به آتش جهنم، ولی از فراق تو و دوستانم در عذابم. تو را که نشناختم، ولی دوستانم را که شناختم. خیلی عجیب بودند که وصف نمی توانم بکنم.

خدایا! پدر و مادرم خیلی بر گردن من حق دارند، ولی تو بیشتر حق داری، از تو می خواهم به آنها صبر بدهی.

خدایا! مقلد خوبی برای امام نبودم، ولی آرزو دارم که در آخرت با او محشور شوم.

خدایا! یک عمر به نفسم ظلم کردم.

خدایا! جز اینکه بگویم شرمنده ام، شرمنده ام، خجالت می کشم که حرفی بزنم و همه را به خودت واگذار می کنم.

خدایا! به این لحظه های شریف و عزیز دستم را رها نکن. دستم را بگیر و به بچه ها ملحق کن.

خدایا! به آبروی این بچه ها قسم، به آه و سوگند و به لبخندهای لبشان سوگند، ریشه رذایل اخلاقی را از دل ما بکن و مرا آنی به خودم وامگذار.» (طلبه و پاسدار شهید«محمدرضا احمدی زمانی»)

این خمودی از چیست؟

«مردمان، مسافر کاروان مرگند، اما خود نمی دانند. مرگ، کاروان دار سفر زندگی است. کجاوه ثابت می نماید!

دل شهرنشینان، پرستویی در قفس است، پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار، مهاجر است از پرستو مخواه که بماند. اما وطن مألوف پرستوی دل، فراسوی گرما و سرما و شمال و جنوب در ماوراست.

اهل هجرت که کاروانیانند و کشتی نشستگان، خوب می دانند این خمودی که شهرنشینان را گرفته از چیست!» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص178 )

آشنایی با قرآن

«درون سنگر با خود سخن می گویم. راستی چه خوب، از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پرهیجان و پرتپش را آرامش دهد. بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی سفرم گردانم. در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح... همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد؛ و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محرابم گردد، سنگرم خانه امیدم گردد، سنگرم قبله دوم گردد.

از فردا به طور حتم بیشتر قرآن خواهم خواند. دردل سنگر با خدا سخن می گویم: «الهم انک یا انیس الانیس لاولیائک» (خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت) «یا من هو اقرب الی من حبل الورید، یا من یحول بین المرء و قبله» خدایا من در دل سنگرم، تو در دل من و در دل سنگرم؛ هر دو حضور داری.» (سردار شهید«سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص141 )

ریختن خون به پای محبوب

«شهیدان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانک های شیطان، تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست، اما راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند.

گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن پای محبوب شیرین تر و نگو شیرین تر، بگو بسیار شیرین تر است.» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص189 )

خانه کوچک

«من در سنگر هستم، در این خانه محقر، در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت. در این خانه سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت. خانه نمناک و شیرین، نم آب باران و طعم و لذت شیرین شهادت. خانه بی شکل و زیبا، بی شکلی ساختمان و زیبایی ایمان. خانه کوچک و با عظمت، کوچکی قبر و عظمت آسمان. این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست... صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور. بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه تان باد.

تنهایی، عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان.

در این چند روز با خاک انس گرفته ام، بوی خاک گرفته ام، رنگ خاک گرفته ام. حال می فهمم که چرا پیامبر(ص)، علی بن ابی طالب(ع) را ابوتراب نامید.» (سردار شهید «سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص140)

 

آنچه در ادامه می آید مجموعه ای دنباله دار است از دست نوشته های شهدا

دوست دارم حتی مویی از بدنم باقی نماند

« دوست دارم آن قدر در بین برادران بسیج باشم تا روزی که اجل من فرا رسد.

خدایا دوست ندارم دیگر حتی لحظه ای در دنیا باشم. تو را به خون ریخته شده محبانت در صحرای کربلا، خون ناقابلم را در راهت بر زمین ریز!

خدایا راضی ام به رضایت، ولی دوست دارم و امیدوارم هر لحظه که نوبتم باشد، حتی مویی از بدنم باقی نماند و اگر اذن دهی دوباره و دوباره بمیرم و زنده شوم.» (پاسدار شهید«محمد جواد درولی»)

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

«زندگی زیباست، اما از شهید مجید خیاط زاده بازپرس که زندگی چیست؟ اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند، پس ما قبرستان نشینان عادات روزمره گی ها را کی راهی به معنای زندگی هست؟

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد.» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص188 )

پیکری غرقه به خون را خواهانم

«خداوندا! رضای تو را جویایم و هرگونه که خواهی خواهم خواست. حال اگر پایم قطع شود، دستم قطع شود، نخاعم قطع شود، فقط پیکری غرقه به خون را خواهانم؛ آن طور خون از من برود که گناه کرده ام. البته می دانم این قدر خون در بدنم نیست، ولی دوست دارم تمام اعضاء و جوارح گنهکارم شستشو یابند و پاک پیش تو آیم. آمین یا رب العالمین.» (شهید«عباس کیانیان»)

 

امشب نوبت کیست؟

«روزها صدای رگبار و خمپاره، گوش ها را کر می کند و شب ها سکوت، صدای تک تیرها، صدای حرکت آب... و ناگهان سکوت شب با فریاد «الله اکبر» برادران شبیخون شکسته می شود و تیراندازی شروع می شود.

خدایا امشب کدام یک از بچه ها زخمی و کدام یک شهید می شوند و چند تن از دژخیمان را به جزای خود رسانده اند.

همه اش دلهره، اضطراب، انتظار تا لحظه بازگشت برادران. در انتظار، تا آغوششان بگیرم. ناگهان «غیور اصلی» در جلو چشمان من ظاهر می شود. آن شهید، آن مرد تصمیم و اراده و مرد تاکتیک. خدایا کاش او بود و کمکمان می کرد، کاش او بود و از فکرش، از توان و مغز پرتوانش استفاده می کردیم.

خدایا صدای گریه فرزند کوچک تازه به دنیا آمده غیور می آید، صدای آه همسر جوانش!

خدایا چهره پرتلاش و کوه سان محمد بلالی به یادم می آید. آن روز که او را بر روی تخت بیمارستان ملاقات کردم، او که چون شیر در شب ها به عنوان فرمانده عملیات بر دشمن می غرید! آیا شجاع تر از او کسی هست؟ به تازگی شنیده ام پاهایش لمس (فلج) شده، آن روزی که او را دیدم از سر تا پاهایش همه در گچ بود. این اندام خفته، همان اندام پرتوان و پرتلاشی بود که در تاریکی شب، جلو بچه ها راه می رفت و دستور آتش می داد!» (سردار شهید «سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص141)

آرزوی دیرینه

« خواهرم! بعد از مدتها انتظار به آرزوی دیرینه خودم یعنی همان مرگ در راه خدا رسیدم. ولی چه زیباست، چه عشقی دارد. زندگی در این دنیا برایم نه اهمیت دارد و نه لذت، بلکه شوق وصال به حق برایم معنی دارد و در راهش لذت ظاهر فریب دنیا را چه زیبا می توان زیر پا گذاشت. بعد از این مقدمه، شفاعت تک تک شما را برگردنم می گیرم.» (بسیجی شهید«اسماعیل شیرازی»)

 

« وصیت ما این است:«دفاع از اسلام تا آخرین لحظه؛ دفاع از انقلاب تا آخرین قطره خون؛ اطاعت از امام امت، کامل و صددرصد؛ و پشتیبانی از حزب الله.» (بسیجی شهید «عبدالله فلاحی»)

 

«در این خانه کوچک سنگر که انتخاب کرده ام، روزها لحظات به گونه ای می گذرد و شب ها به گونه ای دیگر. روزها با خود در تنهایی سخن می گویم و با دوستانم در جمع نماز جماعت. در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر شمشیر علی بن ابی طالب(ع) ذوالفقار می افتم، به فکر اسلحه ابوذر می افتم و دست پرتوان او... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان.» (سردار شهید«سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص143)

منبع:سروده های سرخ



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: دست نوشته
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ خادم الشهدا ]